v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}



نقدی بر اسلام شناسی دکتر شریعتی مؤلف: احمد اسدنژاد نوبت  چاپ یکم تاریخ چاپ:بهمن 1387 شمارگان: 2000 نسخه قیمت: 2000 تومان  شابک : 2 – 478 – 330 – 964 – 978 . کلیه  حقوق برای مؤلف محفوظ است       

      پیش گفتار 

آنچه پیش روی شما است ارزیابی و نقد برخی گفتار‌های استاد دکتر علی شریعتی در کتاب اسلام شناسی است. چنین به نظر می‌رسد که نویسنده‌ی آن تصمیم داشته است با نگرشی جامعه شناسانه ـ که البتّه رشته‌ی مطالعاتی ایشان بود ـ به شناخت تازه‌ای از اسلام دست یابد و تحلیل‌های نوی ارائه کند. به همین سبب ناچار در همه‌ی عرصه‌های اسلامی (مبانی دین، حدیث، تاریخ، اعتقادات و...) قلم فرسایی شده است و شاید همین اظهار نظرهای پراکنده گاه نویسنده را به حوزه‌هایی وارد ساخته است که بدان آشنایی کامل نداشته است.   شیوایی گفتار و مهارت بیان و نگارش و آشنایی با دانش جامعه‌شناسی از امتیازات دکتر علی شریعتی بود و اگر فردی به صداقت و خیر خواهی ایشان در هدایت نسل جوان اعتقاد داشته باشد می‌تواند بپذیرد که اگر وی با اطلاعات تاریخی بیشتری بدین حوزه وارد می‌شد و از اظهار نظر در مسایلی که بدان آگاهی کامل نداشت پرهیز می‌کرد، در این زمینه می‌توانست تحلیل‌های علمی دلپذیر و شگرفی ارائه کند.   این نگاشته در پی عیب‌یابی آثار ایشان نیست. هدف آن است که  حقیقت در آن جنبه‌ها که ایشان به اظهار نظر نادرست پرداخته است، روشن شود تا مباد که فردی با مطالعه‌ی آثار ایشان به راه خطا رود و از طریق انصاف دور بماند.   اگر در نگاشته‌ها و تحلیل‌های ما اشتباه و انحرافی مشاهده فرمودید با بزرگواری خود بر ما خرده نگیرید و پیشنهاد و انتقاد خود را در میان گذارید، که مشتاقانه از آن استقبال خواهیم کرد.   پیشتر، از استاد ارجمند جناب آقای دکتر محمد رضا فاخری و حدیث‌شناس فرزانه دانشمند محترم آقای حاج شیخ مرتضی فرج‌پور که در تکمیل این کتاب حقیر را یاری نمودند، تشکر می‌کنم. خداوند همه‌ی ما را از فضل نعمت هدایت بهره‌مند سازد.    احمد اسدنژاد 29/10/1387             نقدی بر اسلام شناسی دکتر شریعتی(1) 1. نقش شورا درخلافت    آقای دکتر در صفحه 38 کتاب اسلام‌شناسی با عنوان «شورا» در حکومت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید:   - دو آیه در قرآن به صراحت، اصل «شور» را در امور اعلام می‌کند: «و شاورهم فی الأمر» و «امرهم شوری بینهم».   هنگامی که پیغمبر وفات یافت، کارگردانان سیاست اسلامی (غیر از علی بن ابی طالب و یارانش) بر اساس این حکم در ''سقیفه'' گرد آمدند تا جانشین پیغمبر را برای رهبری مردم انتخاب کنند. ''اجماع'' (یعنی توافق اکثریت در امری)، که امروز تنها شکل مورد قبول همگی برای تحقق دموکراسی است یکی از اصول اجتماعی و سیاسی اسلام است. پیغمبر خود به شورا معتقد بود و بدان عمل میکرد. (که جنگ احد را بر اعتقاد پیامبر مثال می‌زند. بعد از چند سطر می‌گوید:)عمر نیز برای رعایت اصل "شور" انتخاب جانشین خود را به «شورا» واگذاشت و عثمان بدینصورت انتخاب شد.[1]   پاسخ اول: اگر شورا دستور خداوند و تنها شکل مورد قبول همگی برای تحقق دموکراسی است چرا ابوبکر که به اعتقاد دکتر در ایمان آوردن پیشگام بوده است، آن را اجرا نکرد و از اوامر الهی و اصول اجتماعی و سیاسی اسلام سرپیچی کرد و دموکراسی مورد قبول همگی را نقض و به مردم بی‌اعتناعی نمود و عمر را به خلافت منصوب‌‌‌‌‌‌‌‌ کرد؟!   اگر عمل ابوبکر درست بود، چرا عمر از روش ابوبکر پیروی نکرد و خود امر خلافت را به‌ گونه‌ای خاص به شورا واگذاشت؟   دوم: ایشان در ص 39 می‌گوید:   بر اساس این حکم در ''سقیفه'' گرد‌ آمدند تا جانشین پیغمبر را برای رهبری مردم انتخاب کنند. ''اجماع'' (یعنی توافق اکثریت در امری)، که امروز تنها شکل مورد قبول همگی برای تحقق دموکراسی است.   õ õ õ   در انتخاب ابوبکر، نه اجماع (توافق اکثریت) بود، نه شورا و نه دموکراسی. کتاب‌های علمای اهل سنت در تاریخ گواه خوب این مدعا است.   آنها می‌نویسند: عمردر بالای منبر مدینه گفت: بیعت ابوبکر فتنه‌ای نابهنگام بود که خداوند ما را از شرّ آن نجات داد.[2]   این بیان نشان می‌دهد که بیعت ابوبکر، شورا و دموکراسی‌‌‌‌‌‌ای مطابق دستور خداوند نبوده است، که خداوند مسلمین را از شرّ آن نجات داده است. آن بیعت بیشتر به یک کودتا، شباهت داشت تا به شورا.  ابتدا با تهدید شروع شد و سپس به خشونت گرایید. عمر بن خطاب و سعد بن عباده (رئیس قبیله‌ی خزرج) به همدیگر ناسزا گفتند و میان عمر و حباب بن منذر درگیری شد. عمر او را گرفت و بر شکمش لگدی زد و دهنش را از خاک پر‌ کرد. سپس با دامن زدن به کینه و دشمنی قدیمی اوس وخزرج[3] توانستند با پیشدستی عمر، با ابوبکر بیعت نمایند و با تطمیع قبیله‌ی بنی اسلم، که برای تهیه‌ی‌ آذوقه به مدینه آمده بودند، از مردم بیعت اجباری بگیرند.   عمر به رئیس قبیله‌ی بنی اسلم گفت: ما را در این امر یاری کنید تا مردم با ابوبکر بیعت کنند. بعد هر چه لازم دارید برای شما تهیه می‌‌کنیم. بنی اسلم ساکن مدینه نبودند تا شخصیّت‌ها را بشناسند و به آنها بی‌احترامی نکنند. یقه‌ی هر کس را که می‌گرفتند به زور چماق وارد مسجد می‌کردند تا با ابوبکر بیعت نماید.   عمر بعدها اعتراف می‌‌‌کرد و می‌گفت: من با دیدن قبیله‌‌‌‌‌ی اسلم یقین کردم که پیروزی با ما است. همه‌ی این رویدادها در تاریخ طبری و دیگر کتب موجود است.[4] õ õ õ سقیفه در حالی بر پا شد که هنوز بنی هاشم و علی× مشغول تجهیز پیکر مقدّس پیامبر| بودند و در سقیفه حاضر نبودند تا بتوان ادّعا کرد اجماع و توافق اکثریت به وجود آمده است بزرگان صحابه نیز مانند: مقداد، ابوذر غفاری، براء بن عازب، زبیر بن عوام، عمار بن یاسر، سلمان ‌‌فارسی، خالد بن‌ سعید، سعد بن ابی وقاص، ابی بن کعب و بسیاری از صحابه در سقیفه حضور نداشتند. شماری از آنها پس از اطلاع ازحوادث، در خانه‌ی حضرت زهرا÷ تحصن کردند، که به دستور ابوبکر باعث قشون کشی عمر به خانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی یگانه دختر رسول خدا| شد.   تفصیل حمله مهاجمان را ابن قتیبه دینوری (متوفای 276 ق.) عالم بزرگ اهل سنت در کتاب تاریخی خود الامامة والسیاسة معروف به تاریخ الخلفاء در صفحه 12 به عنوان «کَیفَ کانَ بیعةُ علیٍِ» و کتاب‌هایی مثل شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، تاریخ طبری، سیرة الحلبیه، عقد الفرید، لسان المیزان، ملل و نحل شهرستانی آورده شده است.   عقد الفرید در جلد 5، صفحه 13 می‌گوید: عمر پاره‌ای آتش برداشت و به خانه‌ی حضرت زهرا رفت تا خانه را به آتش بکشد. نزدیک در ‌گفت: یا برای بیعت آماده شوید یا هر چه در خانه هست به آتش می‌کشم! گفتند: عمر! در این خانه حسن و حسین هستند. گفت: هر چند حسن و حسین باشند!   کتاب لسان المیزان، ج 1، ص 28 و ملل و نحل شهرستانی، در صفحه 40 از نظّام نقل می‌کند که عمر لگدی بر دختر رسول خدا زد که محسنش سقط شد.   سوم: برخلاف نظر آقای شریعتی، که شورا و اجماع را مورد قبول همگان دانسته است، ابن ابی الحدید (از علمای بزرگ اهل سنت که برای نهج البلاغه 20 جلد شرح نوشته است) همه‌‌ی فسادهای امّت را بر گرفته از شورا می‌داند.    وی می‌گوید:   سبب دوم اختلاف (میان امت اسلامی) این بود که عمر مسئله‌ی خلافت را به شورا گذاشت و به هیچ کدام از آن افراد یا به یک شخص دیگر تنصیص ننمود و همه را مساوی معرفی نمود. بنا بر این با منتخب نمودن آن شش نفر هرکدام از آنها به طمع خلافت افتادند. او این توقع را پیوسته در دل و فکر آنها جای داد، تا اینکه کار به اختلاف و کشته شدن عثمان انجامید.   بزرگ‌ترین عامل‌‌ کشته شدن عثمان همانا طلحه بود. چه او تردیدی نداشت‌‌ ‌‌‌که مسئله‌‌ی خلافت بعد از عثمان حتماً به او خواهد رسید و چند دلیل او را بر این باور مطمئن می‌ساخت:   1. او پسر عموی ابوبکر بود 2. در تصور طلحه این بود که وی شخصی بخشنده است. 3. طلحه در حال حیات ابوبکر نیز با عمر در این مطلب نزاع داشت و به ابوبکر می‌گفت عمر لیاقت رهبری مسلمانان را ندارد و او را جانشین خود مکن. به دنبال این بود که ابوبکر مسئله‌ی خلافت پس از خود را به او واگذار نماید. وی در زمان عثمان نیز به وسایل مختلف متشبّث شد و قلوب مردم را نسبت به عثمان تیره و آزرده می‌نمود مردم مدینه و بادیه نشینان را علیه عثمان می‌شورانید. زبیر هم در این کار او را یاری می‌کرد. چون او هم توقّع داشت که خود پس از عثمان بر سر کار آید. [زیرا زبیر نیز داماد ابوبکر و همسر اسماء بود.] و امید این دو نفر در رسیدن به خلافت کمتر از امید علی نبود. چون شخصیّت علی را دو نفر قبلی (ابوبکر و عمر ) کوبیده و او را از نگاه مردم ساقط کرده بودند. علی به طور کلّی به فراموشی سپرده شده بود و افرادی که در باره‌ی علی مقداری آگاهی داشتند از دنیا رفته بودند و حاضران از او چیزی نمی‌دانستند؛ جز اینکه پسر عموی پیامبر و داماد او است، بقیه مسایل از یادها رفته بود. علاوه بر این، کینه و دشمنی که قریش با علی داشتند با هیچ کس دیگر نداشتند. بر عکس به همان میزان دشمنی با علی، به طلحه و زبیر محبّت داشتند. زیرا این دو در اواخر خلافت عثمان با قریش مهربانی می‌کردند و به آنها وعده‌ی بذل و بخشش می‌دادند. به همین علت هم در فکر خویش و هم در دیدگاه مردم خلیفه‌‌‌ی آینده شناخته می‌شدند. علاوه بر این، عمر هم آن دو را نامزد خلافت معرفی کرده بود. بنا‌‌بر این پس از در گذشت عثمان، طلحه به خلافت حریص بود و در این راه تلاش داشت. اگر مالک اشتر و عده‌ای از شجاعان عرب نبودند مسئله‌ی خلافت هرگز به علی نمی‌رسید. چون طلحه و زبیر به خواسته‌ی خود نرسیدند به آن اختلاف بزرگ دامن زدند و عایشه را نیز با خود همراه ساختند و به سوی عراق روانه گشته، فتنه بر پا نمودند و جنگ جمل را به وجود آوردند. این جنگ (جمل) خود زمینه ساز جنگ صفّین گردید. اگر مسایلی که در بصره به وقوع پیوست (جنگ جمل) نبود معاویه برای بر پا کردن فتنه دستاویزی نداشت. اما او (معاویه) جنگ جمل را ابزار تبلیغات خود قرار داد و به اهل شام باوراند که علی× در اثر جنگ با ام المؤمنین عایشه فاسق شده است [دور از شأن آن بزرگوار] وطلحه و زبیر را که بهشتی هستند[!] کشته است وهر کس مؤمنی را بکشد جهنمی است![5] این فساد‌های صفین و نتایج آن، شعبه‌ای از فساد جنگ جمل بود و جنگ صفّین منشأ فسادهای بعدی گردید؛ حتی فتنه ابن زبیر هم [که بعد از شهادت امام حسین× در مکه اتّفاق افتاد و حجّاج با منجنیق کعبه را هدف قرار داد و پرده‌ی کعبه در این جنگ آتش گرفت و سوخت] یک شعبه از این فسادها بود. او [عبدالله بن زبیر، پسر خواهر عایشه و نوه‌ی ابوبکر] ادعا می‌کرد هنگامی که عثمان یقین کرد کشته خواهد شد مرا به خلافت تعیین کرد و یکی از شاهدان من مروان می‌باشد! ملاحظه می‌کنید که کارها چقدر به هم پیوسته و همه شاخه‌هایی از یک درخت و شعله‌هایی از یک آتش می‌باشند. همه‌ی اینها  از سر شورایی بود که عمر بذر آن را کاشته بود.[6]     [1]. چاپخانه طوس مشهد – شماره ثبت دفتر نگارش اداره کلّ فرهنگ و هنر خراسان، 92- 11/10/47.   [2]. تاریخ طبری، ج 2، ص 446، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 29؛ ج 11، ص 13؛ ج 12، ص 85.   [3]. دو طایفه‌ی اصلی ساکن در مدینه بودند که قبل از اسلام سالیانی با هم اختلاف قبیله‌ای داشتند و جوانانی از یکدیگر کشته بودند. آنها به برکت وجود پیامبر اسلام کینه‌های دیرینه را به ظاهر کنار گذاشته بودند.   [4]. به کتاب دیگر نویسنده (وصی پیامبر کیست؟) مراجعه فرمایید.   [5]. باید از طلحه پرسید: جنگ با خلیفه چه حکمی دارد؟ پیامبر در ده‌ها مقام فرموده بود: ای علی، جنگ با تو جنگ با من است. ولی تا زمان معاویه اسلام به قدری واژگونه شده بود که جنگ کنندگان با آن حضرت بر طبق گفته‌ی علمای اهل سنت، بهشتی و پیشوای مسلمانان علی× غیر بهشتی است. (شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 24.)   [6]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 9، ص 28 و 29؛ ج 11، ص 11.   نقدی بر اسلام شناسی شریعتی(2)     چهارم: این دو آیه: «و شاورهم فی الامر» و «امرهم شوری بینهم» بر امور دنیوی دلالت دارد. با تأسف آقای دکتر آیه را کامل بیان نکرده است.   آیه‌‌ی اول می‌فرماید: به [برکت] رحمت الهی، در برابر آنان [مردم] نرم [و مهربان] شدی و اگر خشن وسنگدل بودی، از اطراف تو پراکنده می‌شدند. پس آنها را ببخش و برای آنها آمرزش بطلب و در کار‌ها با آنان مشورت کن. امّا هنگامی که تصمیم گرفتی [با استواری] بر خدا توکل کن. زیرا خداوند توکل پیشگان را دوست دارد.[1]   آیه‌ی دوم: و کسانی که دعوت پروردگارشان را اجابت کرده، نماز را بر پا می‌دارند و کارهایشان در میان خود به صورت مشورت است و از آنچه به آنها روزی داده‌ایم انفاق می‌کنند.[2]   از این دو آیه دانسته می‌شود که رسول خدا| وظیفه دارد در امور دنیوی، با آنان مشورت کند، امّا در مسایل دینی که خداوند باید وظیفه را تعیین کند موضوع به مشورت با مردم واگذار نمی‌شود.   پنجم: مسئله‌ی امامت بعد از پیامبر باید با معرفی پیامبر و دستور خداوند متعال باشد. این مسایل مشورت پذیر نیست. مسئله «تعیین امام از جانب خداوند» از نظر مذهب شیعه از بدیهیات و ضرورت مذهب است.   امام هشتم سلام الله علیه برای روشن نمودن اذهان مردم، آنها را به آیات سوره قصص توجه می دهد و می‌فرماید: پروردگار تو هر چه را بخواهد می‌آفریند و [هر که را بخواهد] بر‌می‌گزیند و آنان در این موضوع اختیاری ندارند. منزه است خدا و از آنچه شریک می‌گرداند برتر است.[3]   امام می‌فرماید: آفرینش و انتخاب پیشوا هر دو به دست خدای عالمیان است و هیچ مسلمانی نباید به خود حق دهد که به این وادی وارد شود و انتخاب مردم، در مقابل انتخاب خداوند، شرک است.   همچنین حضرت رضا× به آیه 36 سوره احزاب اشاره می‌کند: هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و رسولش چیزی را فرمان دهند برای آنان در کارشان اختیار و انتخابی باشد. هر کس خدا و پیامبرش را نافرمانی ‌کند بی تردید دچار گمراهی آشکاری گردیده است.[4]   امام هشتم با این آیات شریف افرادی که خود را در تعیین خلیفه دارای اختیار می‌‌دانند متنبّه می‌کند که چه راه خطرناکی را پیموده‌اند و به ضلالت و گمراهی آشکار و عصیان و تمرّد بر خدا مرتکب شده‌اند.[5]   ششم: بنا بر کتب متعدد اهل سنت، پیامبر اکرم| به امامت حضرت علی× تصریح نموده‌اند و چیزی که در آن از جانب خداوند نص صریح موجود باشد، قابل مشورت کردن نیست.[6]   دو آیه نامبرده دلالت دارند بر اینکه بعد از آنکه خداوند متعال در موردی دستور مشخصی صادر فرمود اگر کسی بخواهد آن را تغییر دهد، دچار شرک وگمراهی آشکار شده است. آیات تعیین خلافت امیرمومنان× از جانب خداوند متعال و پیامبر اکرم| زیاد است، ولی ما به چند نمونه بسنده می‌کنیم مثل:   1. وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ:[7] و خویشانِ نزدیکت را هشدار ده.   وقتی آیه‌ی «وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» نازل شد پیامبر فرمود: هرکس پیش از دیگران به من ایمان بیاورد او وزیر و وصی و جانشین من خواهد شد. به غیر از علی× کس دیگری ایمان نیاورد.[8]   2. وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ الله جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ:[9] همگی به ریسمان الهی چنگ زنید و پراکنده نشوید.   تمام تفسیرهای شِیعه و اکثر تفسیرهای اهل تسنن نوشته‌اند: مراد خداوند از [ریسمان الهی] علی× می‌باشد.   3. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ الله وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ... :[10] ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را [نیز] اطاعت کنید.   در این آیه نیز مراد از اولیای امر، علی× و فرزندان معصوم آن می‌باشد.[11]   4. إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ الله وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ:[12] ولیّ شما، تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‌اند. همان کسانی که نماز بر پا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند.   دوست و دشمن اقرار دارند که علی× بود که در حال نماز انگشتر به مسکین داد و آیه در حقّ او نازل شد.   5. مَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ الله عَلَى الْکَاذِبِینَ:[13] پس هر که در این [باره] پس از دانشی که تو را [حاصل] آمده، با تو محاجه کند، بگو: «بیایید پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود را فرا خوانیم. سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.   تمام علمای شیعه و اهل تسنن نوشته‌اند که پیامبر علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را برای مباهله همراه بردند. در این آیه رسول خدا| به دستور خداوند علی× را با کلمه‌ی انفسنا (نفس خود) یاد کرده است.   õ õ õ   یکی از علمای اهل سنت به نام حافظ کبیر عبیدالله بن عبدالله بن احمد معروف به حاکم حسکانی حنفی مذهب در قرن پنجم هجری در کتاب شواهد التنزیل 210 آیه در مقام و منزلت علی× استخراج کرده است. اکثر بزرگان اهل سنت در فضیلت علی× کتاب‌های مستقلی نوشته‌اند.   1. یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَالله یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ الله لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ:[14] ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، ابلاغ کن و اگر نکنی پیامش را نرسانده‌ای، و خدا تو را از [گزندِ] مردم نگاه می‌دارد. آری، خدا گروه کافران را هدایت نمی‌‌کند.   پیامبر| بعد از نازل شدن این آیه، دستور داد حاجیان در مکانی به نام رابغ جمع شدند. خطبه‌ای خواند و علی× را به عنوان ولیّ‌امر مسلمین معرّفی کرد و از مردم بیعت رسمی گرفت. دوست و دشمن اقرار دارند که پیامبر دست علی× را گرفت و فرمود: خدایا، دوست بدار هر که علی را دوست داشته باشد و دشمن بدار هرکه با علی دشمنی کند... بعد از این رویداد، آیه‌ی بعدی نازل شد.   2. الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا:[15] امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم و اسلام را برای شما [به عنوان] آیین برگزیدم.   بر طبق این آیه با معرفی جانشینی پیامبر دین کامل شد و بدون جانشینی، دین ناقص است.   õ õ õ   شریعتی چیزی را ادعا می‌کند که حتی علمای اهل تسنن هم به آن قائل نیستند.گویا علی بن ابی طالب× مخالف شورا و اجماع و مخالف قرآن است و عملکرد برپا کنندگان سقیفه، موافق قرآن بوده است!   البته در پی انتقادات فراوان به ایشان، بعدها تصریح کرد که این مطالب عقیده اهل تسنن است ومن عقیده خود را در جای دیگر آورده‌ام، که ابوبکر وعمر غاصب حق علی هستند![16] اما هر نویسنده یا سخنرانی که هدایت مخاطب، اصلی ترین دغدغه او باشد این نکته‌ی ساده را رعایت می‌کند که هنگام نقل ادعای دیگران، ابتدا گوینده‌ی آن سخن را مشخص می‌نماید و سپس آن را نقد می‌کند و اگر به هر دلیلی بخواهد نقد را به تاخیر اندازد، در همان سطور اضافه می‌نماید که من این مطلب را در فلان صفحه یا فلان کتاب رد کرده‌ام. در غیر این صورت خواننده‌ای که به نویسنده اعتماد دارد، این مطالب را صحیح انگاشته، به انحراف کشیده می‌شود.       [1]. فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ الله لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى الله إِنَّ الله یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ. (سوره آل‌عمران، آیه 159)     [2]. وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ. (سوره شوری، آیه 38)     [3]. وَرَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاء وَیَخْتَارُ مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ سُبْحَانَ الله وَتَعَالَى عَمَّا یُشْرِکُونَ. (سوره قصص، آیه 68.)     [4]. وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى الله وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ الله وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُّبِینًا. (سوره احزاب، آیه 36)     [5]. کمال الدین و تمام النعمه، ص 679.     [6]. تذکرة الخواص، ابن جوزی (متوفای 604 ق) ص 37، چاپ شریف الرضی.     [7]. سوره شعراء، آیه 214.     [8]. تفسیر درالمنثور سیوطی و تفسیر ابن کثیر.     [9]. سوره آل عمران، آیه 103.     [10]. سوره نساء، آیه 59.     [11] .شواهد التنزیل ، ج 1 ، ص 189.     [12]. سوره مائده، آیه 55.     [13]. سوره آل عمران، آیه 61.     [14]. همان، آیه 67.     [15]. همان، آیه 3.     [16]. پرسش و پاسخ، دکتر علی شریعتی. نقدی بر اسلام شناسی شریعتی(3)   2. توحید ابوبکر!    در صفحه 155 اثر، در پی عنوان بدر بلال می‌نویسد: در این میان، بلال، مؤذن رسول، از دیگران همه، بیشتر کّر وفّر داشت، گویی روز روز اوست. این برده‌ی‌ سیاه پوست حبشی که عمری را در بردگی و تحقیر گذرانده بود و بخصوص، پس از گرایش به اسلام در مکه شکنجه‌های هولناکی را تحمل کرده بود. اکنون، خود را مجاهد آزادی می‌بیند که همگام با یاران همفکرش شمشیر بدست، در برابر همهء اربابان و بخصوص خواجهء پلید و بیرحم خویش، امیة بن خلف ایستاده است.   جنگ بدر، برای سعدبن‌معاذ و ابوبکر و عمر و دیگران یک جنگ اعتقادی است، اما برای بلال، علاوه بر آن، جنگی انتقامی و آزادی بخش است، جنگ آزادی علیه برده‌داری، علیه اسارت انسان.   توحید بلال تنها یک توحید فکری و فلسفی مجرد نیست، آنرا با همه گوشت و پوستش حس می‌کند، توحید ابوبکر بینش حق بین و عملی است، یک جهان‌بینی درست اعتقادی است. توحید بلال مسلک اجتماعی و سیاسی و حیاتی است که دامنه‌ی آن تا کوچه و بازار و روابط فردی و گروهی و طبقاتی و حتی زندگی خصوصی او کشیده می‌شود و این اختلاف در بدر بخوبی تجلّی کرد.   پاسخ: جای پرسش است که چگونه آقای دکتر در توصیف توحید بلال به سوی ابوبکر کشیده می‌شود و می‌گوید: «توحید ابوبکر بینش حق بین وعملی است، یک جهان بینی درست اعتقادی است.» معلوم نیست آقای دکتر با چه انگیزه‌ای به تمجید ابوبکر می‌پردازد. اگر منظور ارائه الگو است، که دوست و دشمن بر افضلیت حضرت علی× اذعان دارند.   بهتر بود آقای شریعتی نمونه‌ای از توحید ابوبکر را در اینجا ارائه می‌کرد تا بهتر متوجه ایمان ابوبکر می‌شدیم.   از امام صادق× درباره‌ی انگیزه‌ی اظهار ایمان ابوبکر پرسش شد که آیا وی با اشتیاق مسلمان شد یا از ترس؟ حضرت می‌فرماید: هیچ کدام! بلکه از طمع بود. چون خوابی دیده بود، به خاطر آن خواب مسلمان شد.[1]   در صفحه آینده تجلّی بینش حق‌بین و جهان‌بینی درست ابوبکر را خواهیم‌ دید.    3. فراریان جنگ    دکتر شریعتی، به رغم اعتقاد به ایمان بالای ابوبکر، در قضیّه‌ی جنگ احد دچار تناقض‌گویی شده است. در ص 179 می‌گوید:   ... ، عثمان فرار کرد، عمر بن خطاب فرار کرد، طلحةبن عبیدالله فرارکرد، ابوبکر بن ابی قحافه فرار کرد. گروهی از مسلمانان از دره گریخته بر صخره‌ای‌ بالا می‌رفتند و به نجات خویش می‌اندیشیدند. یکی از آن میان گفت: ای کاش قاصدی می‌داشتیم و پیش عبدالله اَبیّ می‌فرستادیم تا از ابوسفیان برایمان امان بگیرد. ای قوم ! محمد کشته شده است ‌و پیش از آنکه بر شما در آیند و شما ر ا بکشند بسوی خویشان خود باز گردید... .   پاسخ اول: آن شخصی که آرزوی امان از ابوسفیان نمود عمر بن خطاب بود که به صورت مجهول ذکر شده است.[2]   دوم: قرآن کریم می‌فرماید: هر کس در آن هنگام (کارزار) به آنها (دشمن) پشت کند ـ مگر کسی که هدفش کناره گیری از میدان برای حمله‌ی مجدّد، و یا به قصد پیوستن به گروهی (از مجاهدان) بوده باشد ـ (این فرد فراری) به غضب خدا گرفتار خواهد شد وجایگاه او جهنّم است و چه بد سرانجامی است.[3]   یعنی فرار از جنگ، باعث دوری از رحمت خداوند و رفتن به جهنم می‌شود. ابوبکر خود بارها به فرار از جنگ احد اعتراف کرده است.   عایشه می‌گوید: ابوبکر هر وقت از جنگ احد یاد می‌کرد، می‌گفت: من اولین کسی بودم که بعد از فرار برگشتم.[4]   علامه مجلسی& در بحار الانوار ماجرای فرار ابوبکر و عمر از خیبر و أحد را از کتابهای بزرگان اهل سنت نقل کرده است. از آن نمونه می‌نویسد:   حاکم نیشابوری در کتاب مستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 37 می‌نویسد: علی[×] به أبولیلى گفت: آیا با ما در خیبر نبودید؟ گفت: چرا، به خدا با شما بودم که پیامبر| أبوبکر را به سوی خیبر فرستاد و با قشونش از جبهه فرارکردند. حاکم می‌گوید: سند این حدیث صحیح است.   نیز روایتی در ج 3 مستدرک ص 38 از جابر نقل می‌کند که می‌گوید: پیامبر| در روز خیبر پرچم اسلام را به عمر داد. عمر از جبهه فرار کرد و گفت: ای رسول خدا، قشون ترسیدند و فرار‌ کردند! لشکریان نیز می‌گفتند: ای رسول خدا، این عمر بود که ترسید و فرار کرد.   در کنز العمال، ج 5، ص 284 از بریدة، این روایت نقل شده است. نیز در تاریخ ابن جریر، ج 2، ص300 به دو طریق، و از نسایی در خصایص، ج 5، و هیثمی در مجمع الزوائد، ج 6، ص150، و محب الدین طبری در ریاض النضرة، ج 2، 187. این واقعه‌ (فرار ابوبکر و عمر در خیبر) مورد اتّفاق همه است.[5]   کسی که بینش حق بین و جهان بینی درستی دارد، کشته شدن در رکاب پیامبر را شهادت می‌داند و در و رای آن بهشت را می‌بیند و مانند امیرمؤمنان علی× جانفشانی می‌کند و تنها کسانی که بینش غلطی داشته‌اند،‌ کشته شدن را شکست می‌دانند، پیامبر اکرم| را تنها رها کرده، فرار می‌کنند و آرزوی امان از مشرکان را در سر دارند. به همین سبب به فرموده‌ی قرآن کریم سزاوار دوزخ خواهند بود. آیا این است بینش حق بین و عملی ابوبکر!           [1]. وذلک أنه کان تاجرا بالشام فرأی رؤیا فقصها على بحیرا الراهب (الغدیر، علامه أمینی، ج 7 ص 271؛ لوامع، صاحبقرانی، ج 2، ص 386؛ نزهة المجالس، صفوری شافعی، ج 2، ص 152 چاپ مصر.)   [2]. فرازهایی ازتاریخ اسلام، آیت الله سبحانی، ص 279، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 15، ص 22 - 25.   [3]. وَمَن یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاء بِغَضَبٍ مِّنَ الله وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ. (سوره انفال، آیه 16.)   [4]. عن عائشة قالت: کان أبو بکر إذا ذکر یوم أحد  قال...: کنت أول من فاء یوم أحد. (کنز العمال، متقی هندی، ج 10، ص 424؛ غزوه أحد، حدیث 30025.)   [5]. بحار الأنوار، ج 30 ، ص 525. نقدی بر اسلام شناسی شریعتی(4)     4. تمجید از طلحه    آقای دکتر در تمجید از طلحه در ص 180 اسلام‌شناسی می‌گوید:   پیغمبر در حالیکه از تیر عتبة بن ابی وقاص و ضربات عبدالله بن شهاب زُهری و ابن قَمئه دندانها و پیشانی و زیر چشمش شکسته و شکافته شده است و خون چشمش را گرفته و در گودالی که ابوعامر پنهانی حفر کرده بود، می‌افتد؛ علی دستش را می‌گیرد و طلحه بپایش می‌دارد. مالک بن سنان خون از چهره‌اش می‌زداید و ابوعبیده‌جراح دو حلقه زره را که در صورتش فرو رفته بود بیرون می‌آورد.   پیغمبر که در برابر محبّت بسیار حساس است از خلوص و مهربانی طلحه در این هنگام بشدت تحت تاثیر قرار گرفته می‌گوید: «هر که دوست دارد شهیدی بنگرد که روی زمین راه می‌رود به طلحه...نظر کند.»   پاسخ: این حدیث را اهل سنت در فضایل طلحه ساخته‌اند و سند پذیرفته‌ای ندارد. اگر این حدیث صحیح باشد با کلمات عمر در باره طلحه چگونه سازگاری دارد که به طلحه می‌‌گوید: طلحه، بگویم یا ساکت باشم؟ طلحه گفت: بگو، خداوند دهان شما را به خیر باز نکرده است.   عمر گفت: طلحه، یادت هست وقتی آیه حجاب زنان پیامبر بر رسول خدا| نازل شد، شما آن جمله‌ی زشت و دور از ادب را گفتی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌که ای رسول خدا، هر چند آنها را در حجاب نگاه داری بعد از مردنت ما با آنها ازدواج نموده، همه جای آنها را خواهیم دید!! به خاطر حرف بی‌ادبانه‌ی تو، آیه تحریم ازدواج با زنان پیامبر نازل شد و پیامبر از توغضبناک شد و در حال غضب از تو رحلت کرد![1]   عمر اقرار می‌کند که طلحه باعث اذّیت و غضب پیامبر اکرم| شده است و بر طبق آیه‌ی 57 سوره‌ی احزاب:   إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ الله وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ الله فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِینًا: آنها که خدا و پیامبرش را آزار می‌دهند، خداوند آنان را در دنیا و آخرت از رحمت خود دور ساخته و برای آنها عذاب خوارکننده‌ای آماده کرده است. کسانی که باعث اذیت پیامبر اکرم| بشوند مورد لعن خداوند قرار می‌گیرند و جهنّمی خواهند بود.   چگونه آقای دکتر شریعتی به تبعیّت از کتب اهل تسنن و بدون تحقیق طلحه را شهید زنده و اهل بهشت می‌داند!   õ õ õ   ابن ابی الحدید، سنی معتزلی مذهب، در جای دیگر می‌گوید: روزی بین اسماعیل، پسر امام صادق× و قاسم نوه‌ی طلحه گفتگویی شد. قاسم به اسماعیل گفت: فضل و احسان ما بر شما بنی هاشم و بر بنی عبد مناف از دیر باز بوده است!   اسماعیل گفت: کدام فضل واحسان شما بر بنی عبد مناف سایه انداخته است؟!   1. پدر شما (طلحه) نبود که جدّ ما (پیامبر) را با کلماتش به غضب آورد وگفت: محمد خواهد مرد و ما... [همسرانش را تصاحب] خواهیم‌کرد! که خداوند بینی او را به خاک مالید و آیه‌ی تحریم ازدواج زنان پیامبر را چنین نازل کرد: شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید، و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسری خود در آورید، که این کار نزد خدا [گناهی] بزرگ است.[2]   2. پسر عموی تو ابوبکر نبود که حقّ مادر ما حضرت صدّیقه÷ را از تمام ارث خود فدک و غیر فدک غصب کرد!   3. پدر تو طلحه نبود که در پی لشکرکشی عثمان را محاصره کرد و سر انجام او را کشت!   4. پدر تو طلحه نبود که پیمانش را با جدم علی× شکست و بر روی او شمشیر کشید و قلوب مسلمین را نسبت به او فاسد کرد؟   اگر به غیر از اینها بر طایفه‌ی عبد مناف احسان دارید که سایه‌اش همیشگی باشد به من معرفی فرما![3]   امیرمومنان× نیز درخطبه 174 نهج البلاغه می فرماید: به خدا سوگند، طلحه برای خونخواهی عثمان شورش نکرد، جز اینکه می‌ترسید خون عثمان از او مطالبه شود. زیرا او خود به کشتن عثمان متّهم است. در میان مردم از او حریص تر به کشتن عثمان یافت نمی‌شد. درحقیقت برای اینکه مردم را دچار تردید کند دست به این گونه ادعاهای دروغین زد.   اگر فرض کنیم که این حدیث (بهشتی بودن طلحه) صحیح و مربوط به زمان ایمان و صلاح طلحه است نویسنده‌ای که عاقبت طلحه را می‌داند باید در پاورقی آن، بد فرجامی زندگی و اعتقادات طلحه را توضیح دهد تا برای خواننده گمراهی ایجاد نشود.         [1]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 185 و 186.     [2]. وَمَا کَانَ لَکُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ الله وَلا أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِکُمْ کَانَ عِندَ الله عَظِیمًا.(سوره احزاب، آیه 53.)     [3]. شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج9، ص323؛ تفسیر ابن کثیر، ج3، ص 506. نقدی بر اسلام شناسی شریعتی(5)     ۵. شرک پدران پیامبر!!    دکتر شریعتی در ص 462 در توضیح ایمان پدران رسول گرامی اسلام| این گونه توضیح می‌دهد:   ابراهیم، بت شکن تاریخ بشر، تربیت یافته‌ی آذر، بت‌تراش جامعه خویش، است...   محمد در دامان بت پرستی رشد می‌کند. درست است که مورخین اسلام همه می‌کوشند تا دامان عبدالمطلب و ابوطالب را از شرک پاک سازند و این یک تمایل عمومی است که انسان دوست دارد قهرمان گرامی و مورد احترامش از خاندانی پاک، شریف و محترم باشد. همه قهرمانان ملی و اساطیری یا از خدایانند یا لااقل از خاندان امرا و قهرمانان، و این بصورت یک اصل کلّی در تراژدی و حماسه در آمده است.   عبد المطلب هر چند مردی است مهربان، محترم و شریف ولی نمی‌توان انکار کرد که پرده دار کعبه و ساقی بت‌پرستان و پاسدار و متولی رسمی بتخانه است و محمد که باید بزودی این بتها را یکایک فرو ریزد در خانه‌ی وی بزرگ می‌شود.   پاسخ اول: آیا کاربرد لفظ بتخانه برای کعبه، توهین به بیت‌الله نیست؟ آیا این جمله در شأن یک عالم است؟   دوم: در مورد ایمان عبدالمطلب و ابوطالب‘، در زیارت وارث می‌خوانیم «یا مَولایَ یا اباعبد‌اللهِ اَشهَدُ اَنَّکَ کُنتَ نوراً فی الاصلابِ الشامِخَةِ وَ الاَرحام ِالمُطَهَّرَةِ لَم تُنَجِّسکَ الجاهِلِیَّةُ بِاَنجاسِها وَلَم تُلبِسکَ مِن مُدلَهِماتِ ثِیابِها...» ای مولای من، ای ابا‌‌عبدالله، گواهی می‌دهم که تو نوری بودی در پشت مردان بلند مرتبه و در رحم‌های پاک. دوران جاهلیّت، با همه پلیدی‌هایش تو را آلوده نکرد و از تیرگی‌های ‌جامه‌هایش در بَر تو نکرد.   نیز در زیارت ششم امیرالمؤمنین× در مفاتیح می‌خوانیم: اشهد انکّ طُهرٌ طاهرٌ مُطَهّر مِن طُهرٍِِ طاهرٍٍ مُطهّر: سلام به پیشگاهت، ای ‌امیر مؤمنان، گواهی می‌دهم همان گونه که شما  پاک و مقدس و منزه از هر آلودگی هستید از دودمانی پاک و مقدس و منزه از هر آلودگی متولد شده‌اید.   همچنین امیرمؤمنان× در خطبه‌ی161 نهج البلاغه خاندان پیامبر| را این گونه توصیف می‌کند: أسرتُهُ خیر أسرة و شجرتُهُ خیر شجرة أغصانها معتدلةٌ و ثمارها متهدلةٌ: خانواده‌ی او (پیامبر) نیکوترین خانواده، درخت وجودش از بهترین درختان.... و تمامی این جملات بر ایمان همه‌ی اجداد پیامبر اکرم| دلالت کامل دارند. اگر مشرکان، بتی در خانه خدا گذاشته اند، نه می‌توان خانه‌‌‌ی خدا را بتخانه نامید و نه متولی آن را بت پرست. پیامبر اکرم| در دامان توحید رشد کرد و اجداد گرامی ایشان نیز به دین حنیف ابراهیمی خدا را پرستش می‌کرده‌اند.   یکی از دلایل دین ابراهیمی عبدالمطلب، سنتهایی بود که در زمان جاهلیت، مرسوم نمود و پیامبر اکرم| بعد از بعثت، آنها را تصویب و تایید فرمود.   سوم: در حمله ابرهه به کعبه که تعدادی از شترهای عبدالمطلب توسط سپاه ابرهه ربوده شده بود، عبدالمطلب به نزد ابرهه آمد و درخواست کرد که شترهایش به وی باز گردانده شود. ابرهه گفت: من تصور کردم که درخواست تو این است که به کعبه حمله نکنیم. حضرت عبدالمطلب جمله‌ای تاریخی به وی گفت که گویای اوج ایمان و توکل ایشان به خدای یکتا است. فرمود: أنا رَبُ الاِبِلِ وَ لهذا البیتُ ربٌّ یَمنَعُهُ: من صاحب شترانم و این خانه نیز خود صاحبی دارد که آن را حفظ خواهد کرد.[1]   چهارم: سنت‌های عبد‌المطلب: پیامبر| به حضرت علی× فرمود: ای علی، عبد المطلب در زمان جاهلیّت پنج سنت گذاشت که خداوند متعال آنها را در اسلام پذیرفت:   1. در جاهلیّت پسران با زنان پدرانشان (مادر خوانده) ازدواج می‌کردند. عبد المطلب آن را حرام کرد و خداوند آیه 22 سوره نساء را چنین نازل کرد: لاَ تَنکِحُواْ مَا نَکَحَ آبَاؤُکُم مِّنَ النِّسَاء: با زنان پدرانتان ازدواج نکنید.   2. وقتی گنجی می‌یافت خمس آن را جدا می‌کرد و صدقه می‌داد. خداوند آیه41 سوره‌ی انفال را نازل کرد: واعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُول: بدانید، هر گونه غنیمتی به دست آورید، خمس آن برای خدا و برای پیامبر... است.   3. وقتی زمزم را حفر کرد آن را ویژه‌ی سیراب کردن حاجیان قرار داد. خداوند آیه‌ی 19 سوره برائت را نازل کرد: أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ کَمَنْ آمَنَ بِالله وَالْیَوْمِ الآخِرِ.   4. عبد المطلب برای کشتن انسان صد شتر قرار داد و خداوند دیه‌ی انسان را در اسلام صد شتر قرار داد.   5. در جاهلیّت برای طواف عدد خاصی مشخص نبود. هر کس هر چه قدر دلش می‌خواست انجام می‌داد. عبد المطلب برای طواف هفت شوط قرار داد. خداوند نیز در اسلام هفت شوط قرار داد.[2]   پنجم: توسل عبد المطلب بر پیامبر در دوران شیرخوارگی:   شهرستانی می‌نویسد: زمانی قحطی و خشکسالی سرزمین مکّه را فرا گرفت و ابرها از باریدن خوداری کردند. مردم مکّه در فشار شدید قرار گرفتند. عبدالمطلب قنداقه‌ی رسول اکرم‌| را روی دست گرفت و مقابل کعبه ایستاد و گفت: خدایا، به حق این نوزاد، باران رحمت خود را همواره بر ما بباران! ساعتی نگذشت که ابر سیاهی فضای مکّه را فرا گرفت و بارن شدیدی بارید، به گونه‌ای که مردم ترس آن داشتند که خانه‌ی خدا در معرض سیل قرار گیرد.[3]   ابن حجر می‌گوید: بزرگان قریش همانند عبدالله جدعان و حرب بن امیّه، به عبدالمطلب اظهار داشتند: ای پدر حجاز، این مولود بر شما مبارک باشد.[4]   یکی از بهترین دلایل بر توحید و ایمان حضرت عبدالمطلب نحوه مبعوث شدن ایشان در روز قیامت است.   امام صادق× می‌فرماید: خداوند عبد المطلب را در قیامت در سیمای پیامبران و در لباس شاهان مبعوث می‌کند.[5] در حالی که در روز قیامت مجرمان و کفار با سیمایشان (که تجسم شرک و گناه آنها است) شناخته می‌شوند و کسی که به سیمای پیامبران مبعوث شود حتماً لحظه‌ای را در شرک نگذرانده است.   امام صادق× می‌فرماید: عبد المطلب به تنهایی یک امّت مبعوث می‌شود و رونق سلاطین و هیئت پیغمبران دارد. و این به سبب آن است که او نخستین معتقد به بدا بود.[6]           [1]. ترجمه‌ی اصول الکافی، ج 2 ، ص 338.   [2]. وسائل الشیعة، 30  جلدی، حر عاملی، ج 20 ، ص 416، حدیث 25966؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج 93 ، ص190، چاپ بیروت ، ج 96، چاپ تهران.   [3]. الملل و النحل، ج 2، ص 249.   [4]. الاصابه، ج 8، ص 136، شماره 11183.   [5]. شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج 14 ، ص 68، اصول کافی، ج 2 ، ص 337، حدیث 24.   [6]. ترجمه‌ی اصول کافی، ج 2، ص 337، حدیث 24 نقدی بر اسلام شناسی شریعتی(6)     حضرت ابوطالب   او فرزند عبد المطلب و بزرگ قریش و بنی هاشم بود و از موقعیّت سیاسی مهمّی در مکه بر خوردار بود و علاقه‌ی وافری به پیامبر| داشت و کفالت پیامبر| را برعهده گرفته بود.   ابن أبی الحدید می‌نویسد: ابوطالب پس از پدر، زعیم و رهبر مکّه بود و از نظر اخلاق و کمالات، مردی وارسته بود. عبد المطلب سر پرستی پیامبر را پس از خود بر دوش ابوطالب نهاد. او در امر ازدواج پیامبر| و خدیجه÷ نقش مهمّی داشت وخطبه‌ی شیواییِ قرائت کرد که از ایمان وی به خداوند یکتا حکایت دارد.[1]   ابن خلدون نیز در تاریخ خود چنین نقل می‌کند: چون پیامبر به هشت سالگی رسید عبدالمطلب نیز از دنیا برفت و سرپرستی او را به پسر خود ابوطالب وا گذاشت او نیز از عهده‌ی ولایت و کفالت نیکو بر آمد.   پیامبر یک بار با ابوطالب و بار دیگر به قصد بارزگانی با کالاهای خدیجه همراه با غلام او میسره به شام رفت. در این سفر بر نسطور راهب گذشت. او دو فرشته دید که سایه بر او افکنده‌اند تا آفتاب بر او نتابد. راهب، میسره را از شأن او آگاه کرد. میسره به خدیجه خبر داد و خدیجه از او خواست تا وی را به همسری‌اش بپذیرد. ابوطالب نزد پدر خدیجه رفت و او را خواستگاری نمود. پدر رضا داد و بزرگان قریش گرد آمدند. در آن مجلس ابوطالب بر‌خاست و چنین گفت: «سپاس خدای را که ما را از ذریّه‌ی ابراهیم و از فرزندان اسماعیل و از نسل معد و عنصر مضر قرار داد. خانه‌ای را که به حج به سوی آن می‌آیند و حرم امن را به ما داد. و ما را امینان خانه و نکهبانان حرم خود ساخت و بر مردم فرمانروایی داد.   این برادرزاده‌ی من محمّد بن عبدالله است. شما از قرابت او آگاهید. او با هر که سنجیده شود، از او افزون آید. اگر دارایی‌اش اندک است، دارایی چون سایه‌ای ناپایدار است. خدیجه دختر خویلد را خواستگاری کرده و از جهت مهر اکنون و چه در آینده، از دارایی من فلان و فلان مبلغ خواهد پرداخت. به خدا سوگند که او را از این پس آوازه‌ای عظیم باشد و کاری بزرگ در پیش افتد.»[2]   ابوطالب با این ویژگی‌ها، انسانی وفادار و مومن به رسالت پیامبر| بود و با همه‌ی خدماتش، مخالفان علی× به تاریخ خیانت کرده و به ابوطالب نسبت شرک دادند. راستی چرا؟   به فرموده‌ی علامه امینی&: چون دشمنان علی× نتوانستند بر خود آن حضرت عیب و ایرادی روا بدارند، کوشیدند بر ابو طالب× خرده بگیرند.   ابن ابی الحدید می‌گوید: جعفر صادق از رسول خدا| نقل می‌کند: راستی که اصحاب کهف ایمان خویش را پنهان و کفر را آشکار می‌داشتند. خدا نیز دو پاداش به آنان داد. ابو طالب نیز ایمان خود را پنهان می‌داشت و به بت پرستی تظاهر می‌کرد و خداوند دو پاداش به او داد.[3]   نیز آن حضرت می‌فرماید: جدّمان ابوطالب همچون مؤمن آل‌فرعون بود که در دربار بود و ایمانش را از روی تقیّه کتمان می‌کرد. ابوطالب نیز چون ریاست قریش را داشت دشمنان نمی‌توانستند خیلی بر پیامبر فشار آورند. اگر او ایمانش را اظهار می‌کرد وی از ریاست قریش کنار گذاشته می‌شد و آنگاه کار پیامبر دشوارتر می‌شد.   حال پرسش این است: چه کسی بیشتر بر ایمان نیاوردن ابوطالب× تأکید می‌کرد؟   ابن ابی الحدید می‌گوید: موضوع ایمان نیاوردن ابوطالب را مردم فقط از یک نفر نقل می‌کنند: مغیرة بن شعبه است که در تاریخ، عداوت او با بنی‌هاشم به ویژه با علی× مشهور است. این در حالی است که ماجرای زشتکاری و فسق مغیره بر همگان معلوم است.[4]   دلایل ایمان ابوطالب   ابن ابی الحدید می‌گوید: حضرت محمد باقر× فرمود: اگر ایمان ابوطالب را در کفه‌ی ترازویی و ایمان مخلوقات را در کفه‌ی دیگر بگذارند باز ایمان ابو طالب بر ایمان خلایق سنگینی می‌کند.[5]   در دوران سه سال محاصره‌ی اقتصادی، از پیامبر دفاع کرد و با قریش در ستیز افتاد. در تاریخ می‌خوانیم بعضی شب‌ها که احتمال خطر می داد نصف شب جای خواب علی را با پیامبر عوض می‌کرد، تا اگر خطری پیامبر را تهدید کند متوجه علی شود.[6]   آیا هیچ انسانی فرزند دلبندش را فدای چیزی می‌کند که بدان اعتقاد نداشته باشد؟   علامه امینی& از دیوان ابوطالب، ص 32 و شرح ابن ابی الحدید، ج 14، ص63 چند قصیده از اشعار حضرت ابوطالب× را در باره‌ی پیامبر یادآور می‌شود: او (حضرت محمّد|) پیامبری است که از سوی پروردگارش به او وحی می‌شود و هر کس چنین سخنی را نپذیرفت از پشیمانی لب به دندان خواهد گزید.   ابن ابی الحدید می‌نویسد: حضرت سجاد× در جواب کسی فرمود: شگفتا! آیا ابوطالب را نکوهش می‌نمایند یا پیامبر خدا را؟! خدای تعالی در چند آیه قرآن، پیامبر| را نهی نموده از اینکه زنی مومن در همسری یک فرد کافر باقی بماند؛ و هیچ کس تردید ندارد که فاطمه بنت اسد در پذیرش اسلام از زنان پیشگام بود و همچنان تا زمان مرگ ایشان در همسری ابوطالب باقی بود.[7]   ابن ابی الحدید در جای دیگر می‌نویسد: ابان ابن محمود شیعی نامه‌ای چنین به علی بن موسی× نوشت: قربانت گردم، در مورد اسلام آوردن ابوطالب، پدر بزرگوار علی× در قلبم اندکی تردید و خدشه وارد شده است. ایشان در جوابش آیه‌ی 115 سوره نساء را نوشت:   وَ مَن یُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدَى وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى و َنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سَاءتْ مَصِیرًا: کسی که بعد از آشکار شدن حق، با پیامبر| مخالفت کند و از راهی جز راه مؤمنان پیروی نماید، ما او را به همان راه که می‌رود می‌بریم و به دوزخ داخل می‌کنیم و سر انجام بدی است. اگر بعد از این به ایمان ابوطالب اقرار نکنی جهنم در انتظار تو است![8]   کلینی& نیز می‌فرماید: خدیجه÷ یک سال پیش از هجرت، ‌زمانی که پیغمبر| از شعب ابی طالب بیرون آمد، وفات کرد و ابوطالب یک سال بعد از خدیجه÷ وفات کرد. چون پیامبر| آن دو را از دست داد، ماندن درمکه برایش ناگوار آمد و او را اندوه سختی گرفت و به جبرئیل× شکایت کرد. خدای تعالی به او وحی کرد: از شهری که مردمش ستمگرند بیرون رو. زیرا تو در مکه بعد از ابوطالب یاوری نداری. و آن حضرت را به هجرت امر‌‌کرد.[9]   با این همه مدارک و دلایل واضح جای تعجّب بسیار است که آقای دکتر شریعتی در ص 308 اسلام‌شناسی، بر اساس یک روایت مشکوک، که راویان آن مطابق عقیده رجال اهل تسنن، دروغ پردازند و مورد اعتماد نیستند،[10] به طور مفصل به بیان ایمان آوردن پدر ابوبکر می‌پردازد، ولی پدران پیامبر اکرم و امیرمؤمنان‘ را مشرک قلمداد می‌کند.           [1]. شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج 14، ص70.   [2]. ترجمه تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 392.   [3]. شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج 14، ص 70.   [4].همان، ص 70.   [5]. همان ، ص 68.   [6]. همان ، ص 65.   [7].همان، ص 69.   [8].همان ،ص 69.   [9]. ترجمه اصول کافی، ج 2، ص 324 و 325 ؛ نزهة المجالس، صفوری شافعی، ج 2،ص 142.   [10]. الغدیر، علامه امینی، ج 7، ص 316 - 321.       نقدی بر اسلام شناسی شریعتی(8)     8. مغیرة بن شعبه   آقای شریعتی در اسلام‌شناسی از صفحه 375 تا ص 377 می‌نویسد:   مغیره را یک قهرمان ملی و مذهبی قلمداد نموده و بعنوان بت شکن معرفی مینماید.   پاسخ: گذشته از آنچه در این باره گفتیم، اسلام آوردن مغیره خود موضوعی در خور تأمل است؛ تا چه برسد به قهرمان بودن او.   ابن ابی الحدید می‌گوید: خدا و مسلمانان می‌دانند که مغیره به خاطر خیانتی که به رفقایش کرد و آنها را به خاطر اموالشان کشت به پیامبر پناه آورد و در ظاهر اسلام آورد تا جانش را حفظ نماید و گر نه مغیره کجا و پا گذاشتن به مدینه کجا![1]   نیز او می گوید: علی× هر روز در قنوت نمازصبح و مغرب، معاویه، عمر، مغیره، ولید بن عقبه، أبا الاعور، ضحاک بن قیس، بسر بن أرطات، حبیب بن مسلمه، أبو موسى اشعری، مروان بن حکم را لعن می‌کرد.[2]   مغیره همان شخصی است که با عمر و قنفذ حضرت فاطمه÷ را کتک زدند!!   امام حسن مجتبی× در مجلس معاویه خطاب به مغیره چنین فرمود:   تو همان کسی هستی که دختر عزیز پیامبر را کتک زده، پیکر نازنین او را به خون رنگین ساختی و باعث شدی تا کودکش را سقط کند! تو در این اندیشه‌ی شوم بودی که با این جنایت و خشونت، پیامبر را تحقیر کنی و با زیر پا نهادن فرمان او، حرمت آن بزرگوار را بشکنی! مگر نه این است که پیامبر به فاطمه÷ فرمود: «فاطمه جان! تو سالار بانوان بهشتی». هان ای مغیره، به هوش باش که فرجام تو آتش سوزان دوزخ خواهد بود![3]   به گفته‌ی ابن ابی الحدید، مغیره یکی از کار‌گردانان اصلی و تأثیرگذار در انتقال حکومت از علی× به دیگران بود.    9. بازهم تمجید از ابوبکر       آقای دکتر شریعتی درص 382 اسلام‌شناسی باز با تمجید از ابوبکر چنین می‌نویسد:   اما همچنانکه همه مورخان گفته‌اند، پیغمبر تصریح کرده است که «لا یؤدی عنّی إلا رجل من اهل بیتی» و بیدرنگ علی را خواسته و با ابقای ابوبکر بر امارت حاجّ، مأموریت ابلاغ آنرا به وی سپرده است.   پاسخ: آیت الله سبحانی در فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام| صفحه‌ی 487 اصل ماجرای ابلاغ سوره‌ی توبه به مردم مکه را چنین می‌نویسد:   در اواخر سال نهم هجرت، پیک وحی آیاتی چند از سوره‌ی توبه (برائت) را آورد و پیامبر را مأمور نمود که شخصی را روانه مکه کند که در مراسم حج، آیات یاد شده را همراه با قطعنامه‌ی چهار ماده‌ای بخواند.   پیامبر| ‌ابوبکر را به حضور خود طلبید و آیاتی چند از آغاز سوره‌ی توبه را به وی تعلیم کرد و دستور داد با چهل تن از مسلمانان راه مکه را در پیش گیرد و این آیات را که متضمّن برائت و بیزاری از مشرکان است، در روز عید قربان تلاوت کند.   ابوبکر به فرمان پیامبر آماده‌ی مسافرت گردید و راه مکه را در پیش گرفت. چیزی نگذشت که پیک وحی نازل گردید و پیامی از طرف خدا آورد و آن اینکه باید موضوع بیزاری از مشرکان را خود او یا کسی که از اوست به مردم ابلاغ کند. «لا یؤدی عنّی إلا رجل من اهل بیتی»   از این نظر،‌ پیامبر| علی× را خواست و ماجرا را به او گفت و مرکب مخصوص خود را در اختیار وی نهاد. دستور داد هر چه زودتر مدینه را ترک گوید، تا ابوبکر را در راه ملاقات کند و آیات را از او بگیرد و در روز عید قربان، آیات بیزاری را به ضمیمه‌ی قطعنامه‌ای در آن اجتماع با شکوه که از تمام نقاط عربستان در آن شرکت می‌نمایند ایراد کند....   امیرمؤمنان با گروهی، از جمله «جابربن عبدالله انصاری» در حالی که مرکب مخصوص پیامبر را در اختیار داشت، راه مکه را در پیش گرفت و در جُحفه (تقریباً دویست کیلومتری مدینه است) با ابوبکر ملاقات نمود و پیام پیامبر را به وی رسانید و او آیات را در اختیار علی× نهاد.   محدثان شیعه و جمعی از محدثان سنی، نقل می کنند که علی× فرمود: پیامبر تو را مخیّر نموده که یا همراه من به مکه بیایی و یا از همین نقطه به سوی مدینه باز گردی. ابوبکر مراجعت را بر ادامه‌ی مسافرت ترجیح داد و به مدینه باز گشت و به حضور پیامبر رسید و گفت: مرا برای انجام کاری شایسته شمردی که گردنها به سوی آن کشیده می‌شد و هر کس افتخار انجام آن را در دل می‌پروراند. وقتی مقداری راه پیمودم، مرا عزل نمودی. آیا در باره‌ی من وحی الهی نازل گردید؟ پیامبر با لحن دلجویانه فرمود: جبرئیل آمد و پیام الهی را رسانید که برای این کار جز من و یا کسی که از خودم باشد، صلاحیّت ندارد.   چرا آقای دکتر شریعتی نظر محدثان شیعه و حتی جمعی از محدثان سنی را رها کرده و به نظر ابن هشام (ج 2، ص 546) معتقد می‌شود که به ابقای ابوبکر بر امارت حاجیان قایل است؟!   ابن أبی الحدید معتزلی می گوید: عایشه به چند علّت کینه‌ی علی را به دل داشت. یکی هم این بود که پیامبر به خاطر علی، پدرش ابوبکر را از ابلاغ سوره‌ی برائت عزل کرد.[4]   در روایات شیعه و انبوهی از روایات اهل سنت کسی نگفته است که رسول خدا| ابوبکر را برامارت حاج ابقا کرد، تنها بعضی از متعصّبین اهل سنت چنین گفته‌اند؛ که آنها هم از ناحیه‌ی خودشان تضعیف شده‌اند.           50. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 13، ص 41 و 42.   [2]. همان، ج 4، ص 79.   [3]. اَنتَ الَذی ضَرَبتَ بِنت رَسوُلِ الله حَتّی اَدمَیتَها وَ اَلقَت ما فی بَطنها. (بحار الانوار، ج 43، ص 197.)   [4]. ثم بعث أباها ببراءة إلى مکة، ثم عزله عنها بصهره. (شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج 9، ص 195.)       نقدی بر اسلام شناسی شریعتی(9)   10. خدمات و عدالت‌طلبی عمر !!    آقای دکتر در ص 427 اسلام‌شناسی خلیفه‌ی دوم را این‌گونه تعریف می‌کند:   عمر مردی است بر خلاف ابوبکر خشن و متعصب و بسیار جدّی و به اصطلاح اروپاییها عنصری است اصولی، در اجرای آنچه عدل میداند و اصل،کمترین نرمش وگذشتی ندارد. خدماتش در اسلام روشن تر از آن است که به توصیف و استدلال نیازی داشته باشد، ورود او به یاران اندک محمد در مکه آنان را نیرومند ساخت. هر گاه سخن از تصمیمی یا قضاوتی در بارهء دشمنی یا دشمنانی در میان بود که به اسارت مسلمانان افتاده بود، پیشنهاد ابوبکر آزادی و محبّت بود اما جمله‌ای که همواره عمر در این مورد تکرار میکرد این بود: ای رسول خدا، اجازه بده تا گردنش را بزنم. اما وی به همان اندازه که یک مجری بسیار شایسته و جدی بود ابتکار و استنباط نداشت. روحی قوی و ایمانی سخت داشت اما فکرش سطحی بود.   پاسخ: سخنان آقای شریعتی را در مورد عمر به چند دسته تقسیم می‌کنیم:   الف) در مورد اخلاق شخصی عمر. ب) .... عدالت وی. ج) .... خدماتش به اسلام و ایمان وی. د) .... استنباط فکری عمر (سطحی بود یا سیاسی؟). 1. اخلاق وی در تاریخ، در مورد اخلاق وی سخن فراوان است. ابن ابی الحدید معتزلی سنی می‌گوید:   عمر مردی خشن و درشت‌خو و درشت‌گو بود. از هیچ کس پروا نداشت و حال هیچ شخصیتی را رعایت نمی‌کرد. بزرگان صحابه از دیدار با او معذّب و از رویا رو شدن با او پرهیز داشتند.[1] اعتراض طلحه به ابوبکر در انتخاب عمر برای جانشینی هم همین بود که آیا این شخص تلخ زبان و بد دهن را که مردم از او بیزارند و قلب ها از وی متنفرند، بر مردم مسلّط می‌کنی!؟[2]   بر اساس گزارش طبری، علی× ملاقات با ابوبکر را بعد از شش ماه به شرطی قبول کرد که عمر در آن مجلس حضور نداشته باشد.[3] این شرط تأییدی بر اخلاق وی می‌باشد.   2. مساوات عمر تاریخ‌نویس مشهور، یعقوبی، از تبعیض و بی‌عدالتی عمر خبر می‌دهد، ولی آقای دکتر شریعتی می‌گوید: عمر کوچک‌ترین گذشتی در رعایت عدالت نداشته است!   یعقوبی می‌نویسد: در زمان عمر بن خطاب فتوحات اسلامی زیاد شد. عمر دستور داد دیوانی تشکیل دهند و چند نفر را مأمور کرد که اسامی تمام افراد مسلمانان سرشماری شود و به اندازه‌ی فضیلتشان سهمیه‌ای به آنها تعلق گیرد و دستور داد اول از بنی عبد مناف شروع کنند؛ چون به رسول خدا| نزدیک‌‌‌ترند. ابوبکر و قومش را تابع ایشان نمایند و بعد عمر و کارگزارانش را در خلافت تابع ابوبکر نمایند. زمانی که عمر نظر کرد، گفت: سوگند به خدا، عمر آرزو می‌کرد که نزدیک‌ترین افراد به رسول خدا باشد. اما آن کسانی که به رسول خدا نزدیک‌ترند آنها را اوّل بنویسید و عمر را در آن مکان قرار دهید که خداوند قرار داده است.   پس نوشتند: پیشگام همه‌ی مردم علی بن ابی طالب است. 1. به علی بن ابی طالب، ابوسفیان، معاویه، عبدالله‌بن عمر‌بن‌خطاب، صفیه و جویریّه (دو همسر پیامبر|) هر کدام 5000 درهم. 2. حسن بن علی×، حسین بن علی×، عباس عموی پیامبر|، و همه‌ی قریشیانی که در بدر شهید شدند، هر کدام 3000 درهم. 3. به شهدای بدر که از انصار باشند و به خود عمر بن خطاب 4000 درهم. 4. قریشیانی که در بدر شهید نشده اند و همچنین به همسران پیامبر| هر کدام 6000 درهم. 5. به عایشه (دختر ابوبکر)، ام حبیبه (دختر ابوسفیان) و حفصه (دختر عمر بن خطاب) که زنان پیامبر| بودند، هر کدام 12000 درهم. 6. برای اهل مکه، آنهایی که مهاجرت نکرده بودند و تا آخرین لحظه‌ی فتح با پیامبر| عناد داشتند، بین 6000 تا 7000 درهم. 7. برای اهالی یمن 400 درهم. 8. برای اهالی مصر 300 درهم. 9. برای اهالی ربیعه 200 درهم. 10. برای زنان مهاجر و دیگران به اندازه‌ی فضلشان مقرری بدهید و سهم آنها بعضی 2000 و بعضی 1500 و بعضی 1000 درهم شد. 11. اسماء بنت عمیس که بعدها همسر ابوبکر شد، ام کلثوم دختر عقبه بن ابی معیط و خوله دختر حکیم اوقص زن (عثمان بن مظعون) هر کدام 2000 درهم. 12. کنیزان صاحب فرزند هر کدام 1500 درهم. 13. اشراف عجم (بزرگان ایران )، فیروز پسر یزد‌گرد فرمانروای نهرالملک، نخیرخان، خالد بن ولید ( به قول آقای دکتر: سیف الله)، جمیل بن بصبهری (فرمانروای فلوجه)، هرمزان، بسطام بن نرسی (فرمانروای بابل) و غینه عبادی هر کدام 2000 درهم.   اولین مالی که بین مردم تقسیم شد، مالی بود که ابوهریره از بحرین آورده بود و مبلغش به 700000 دینار می‌رسید.[4] از تاریخ چنین استفاده می‌شود که مقرری عایشه و حفصه و ام حبیبه تا آخر خلافت عمر ادامه داشت، ولی عثمان آن را قطع کرد و موجب خشم عایشه گردید و او را نعثل (پیر یهودی) نامید.[5] شیخ صدوق& می‌فرماید: سنت پیامبر| به اتّفاق بین شیعه و سنی در این امور بر طبق دستور شرع مقدس اسلام باید بین مردم مساوی تقسیم شود. برتری دادن طایفه‌ای و اعطای بیشتر به آنان از سنت نبوی نیست و برتری دادن انجام نمی‌شود، مگر اینکه صاحب حق را از حقش منع و مالش را غصب نمایی و مال را در جای دیگر مصرف کنید. اولین کسی که به این کار دست زد، که پیشگامان در پذیرش اسلام را بر غیر پیشگامان ترجیح داد و مهاجران قریش را بر غیر مهاجر قرشی، و مهاجر را بر انصار و عرب را بر عجم و اربابان را بر غلامان، عمر بن خطاب بود.   عمر همین روش تقسیم اموال را به ابوبکر نیز پیشنهاد داد، ولی او قبول نکرد. وقتی حکومت به خود عمر رسید برای اولین بار در تاریخ اسلام به این تبعیض دست زد و علی× نیز مخالفت کرد؛ ولی کار به جایی نرسید. حضرت علی× با برادرش عقیل که عایله مند بود ومقداری بیشتر از سهم خود را تقاضا کرد آن گونه رفتار کرد که می‌دانید. آهن را گداخت و به وی که نابینا بود داد و او را متوجه روز قیامت کرد.[6]   3. ایمان عمر و خدمات او به اسلام راستی آیا خدمت عمر به اسلام چیزی جز تغییر دادن اسلام با رأی خود است؟! سنی و شیعه اعتراف دارند که در زمان رسول خدا| جمله‌ی حی علی خیر العمل در اذان مسلمانان‌ گفته می‌شد و عمر بن خطاب آن را حذف کرد.[7] همچنین تحریم ازدواج موقت که بر طبق آیه‌ی 24 سوره‌ی نساء فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً وَ لاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ فِیمَا تَرَاضَیْتُم بِهِ مِن بَعْدِ الْفَرِیضَةِ إِنَّ الله کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا» در بین مسلمانان رایج بود. و دیگر تحریم عمره‌ی تمتع، که تا پیش از جلوگیری عمر مسلمانان در مکه بین عمره‌ی تمتع و حجّ تمتع از احرام خارج می‌شدند و برقراری رابطه‌ی جنسی با همسر برای آنان حلال بود؛ ولی به دستور عمر این کار حرام گردید.[8]   در مورد تاثیر این بدعت عمر، امیر مؤمنان× می‌فرمود: اگر عمر از ازدواج موقت جلوگیری نمی‌کرد جز تیره بخت هیچ کس در دنیا زنا نمی‌کرد. در این مورد می‌توانید به اکثر تفاسیر اهل سنت به خصوص تفسیر کبیر فخررازی (تفسیر آیه‌ی نامبرده) مراجعه نمایید.   عمر خود هنگام مرگ، از این بی‌عدالتی خود ابراز پشیمانی نموده است. علی× می‌فرماید: عمر در هنگام مردن می‌گفت: از سه چیز به سوی خداوند توبه می‌کنم:   1. غصب نمودن حکومت با همدستی ابوبکر. 2. بدون در نظر گرفتن رأی مردم برای خود جانشین قرار دادیم. 3. بین مردم به تبعیض قایل شدم.[9] بنابر‌این مهم‌ترین خدمت عمر به اسلام، خارج کردن امت اسلام از مسیر صحیح ولایت و امامت امیرالمؤمنین× بود. حضرت زهرا÷ در این‌باره می‌فرماید:...[اگر مردم پیرو ولایت بودند] هیچ دو نفری در مورد خدا با هم اختلاف نمی‌کردند.[10] یعنی همه‌ی کفر و بی دینی علایم معلول جدایی امت اسلام از امیرمؤمنان است. این است خدمت خلفا به اسلام!   4. سطح فکر عمر یا سیاست او آیا دکتر شریعتی از روش سیاسی عمر بن خطاب آگاه بود و وی را سطحی و بی‌‌سیاست یاد می‌کند یا نا آگاه بود؟ در هر دو صورت قضاوت ایشان چه ارزشی دارد! آیا ممکن است فردی کمترین اطلاعی از تاریخ اسلام داشته باشد و عمر بن خطاب و ترفندهای سیاسی او را نشناسد؟! سزاوار است اندکی از آن سیاست‌ها یاد کنیم.   در زمان وی از خروج همه‌ی صحابیان بزرگ پیامبر به بیرون از مدینه جلوگیری شد؛ مثل ابن مسعود، ابودرداء، ابوسعید خدری، و أبوذر. در زمان وی کشور گشایی‌ها همزمان با صدور بخشنامه‌ی منع بیان و نگارش حدیث به بهانه‌ی مشغول داشتن مردم به قرآن دنبال شد. نتیجه آن شد که مردم آن سامان از اسلام به جز ظاهر اسلام چیزی ندانستند. سرانجام در طرح تعیین جانشین به گونه‌ای رفتار کرد که در آینده هیچ کس وی را نسبت به خطاهای آینده‌ی خلیفه‌ی بعدی مقصر نداند.       [1]. شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید ج 1 ص 173.     [2]. شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج 1، ص 164.     [3]. تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 448.     [4]. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 153 و 154.     [5]. نقش عایشه در اسلام، ج 1، ص 257؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 477؛ تاریخ ابن اعثم، ج 1، ص 155؛ النهایة، فی غریب الحدیث، ابن اثیر، ج 5، ص 80 ؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 6، ص 215 و ج 20، 17؛ لسان العرب، ابن منظور، ج 11، ص670؛ الامامة و السیاسة، ج 1 ، ص 72؛ الاستغاثه، ابوالقاسم کوفی، ج 2 ، ص 9 ؛ الغدیر، ج 9 ، ص 80 و ج 10، ص 23 و ج 11 ، ص 69.     [6]. الخصال، الشیخ الصدوق، ص 171.     [7]. تاریخ طبری، (11جلدی)، ج 3، ص 590.     [8]. اینک شیعه به همان شیوه که در زمان رسول خدا| و به دستور او انجام می‌گرفت پس از انجام اعمال عمره با تقصیر (کوتاه کردن مو) از احرام عمره خارج می‌شوند و برای اعمال حج (عرفات، مشعر...) دوباره احرام می‌بندند.     [9]. بحارالانوار، ج 30، ص 124؛ خصال، شیخ صدوق، ص 170.     [10]. اما والله لو ترکوا الحق علی اهله و اتبعوا عترة نبیه لما اختلف فی الله اثنان. کتاب فاطمه بهجة قلب مصطفی، ص 282؛ عوالم معارف، ج 11، ص 228. نقدی بر اسلام شناسی شریعتی(11)   11.  فضیلت دیگر ابوبکر!    در ص 436 اسلام‌شناسی می‌گوید: رسول خدا سپس گفت:   این درهایی را که به مسجد باز می‌شوند بنگرید جز در خانه ابوبکر، همه را ببندید.   پاسخ: عجیب است، فضیلتی که حتی به اعتقاد انبوهی از اهل تسنن مخصوص حضرت علی× است، آقای شریعتی به ابوبکر نسبت داده است. پیش از این از ابن ابی الحدید آوردیم که: علّت عداوت عایشه با علی× چند چیز بود.   یکی اینکه پیامبر به خاطر علی پدرش ابوبکر را از ابلاغ سوره‌ی برائت بر کنار کرد.   دوم: به خاطر اینکه رسول خدا| جز درِِ خانه‌ی علی× تمام درهای خانه‌‌ها را که به مسجد باز می‌شد، بست.[1]   ابن ابی الحدید معتزلی می‌گوید:  وقتی علمای اهل سنت عملکرد شیعیان را دیدند که چه فضایلی بر علی بن ابی طالب× نقل می‌کنند، به جعل احادیث پرداختند؛ مثل این احادیث «تمام درها را ببندید جز درِِ خانه‌ی ابوبکر.» یا «اگر ازمیان شما دوستی بر می‌گزیدم حتما ابوبکر را انتخاب می‌کردم.» و دهها حدیث دیگر.[2] ولی از آنجائی که آقای شریعتی اهل فن وحدیث شناس نبوده‌اند؛ حدیث صحیح را رها کرده، و یک حدیث ساختگی را مطرح کرده است.   õ õ õ    12.  نماز پیامبر با ابوبکر    آقای دکتر شریعتی در صفحه 455 اسلام شناسی در ترسیم آخرین نمازی که پیامبر| خواند، می‌نویسد:   خود (پیامبر) بر دست راست ابوبکر نشست و نماز خواند.   پاسخ: اهل تسنن و شیعه معتقدند که آخرین نمازی که رسول خدا| خواند نماز صبح بود. آن حضرت در آن روز سخت بیمار بود و خود نمی‌توانست به مسجد برود. فرمود: کسی را بفرستید تا با مردم نماز بخواند. برخی از اهل سنت معتقدند سرانجام ابوبکر به نماز ایستاد و هنگامی که رسول خدا از ماجرا باخبر شد در کنار وی ایستاد و به او اقتدا کرد. شیعه قایل است او را کنار زد و نماز را از اول شروع کرد.   طبری که منبع اصلی اطلاعات دکتر است به صراحت نگفته است که پیامبر با او نماز خواند، بلکه چند روایت متناقض نقل کرده که شاید ضیف‌تر از همه همین نقلی باشد که دکتر شریعتی ذکر کرده است. معلوم نیست آقای دکتر شریعتی به چه دلیل این قول را انتخاب کرده و آن را با قاطعیت می‌پذیرد! در حالی که اگر اختلاف فتوا و احادیث علمای اهل سنت ملاحظه شود یک جانبه نگری نظر آقای دکتر روشن می‌شود.   روایات نماز نامبرده در کتاب‌های تاریخی و حدیثی اهل سنت به شکل های متفاوت نقل شده است. ما با حذف مکررات به چند حدیث از دو کتاب تاریخی (تاریخ، طبری و البدایه و النهایه، ابن کثیر) بسنده می‌کنیم.   ابن کثیر از احمد بن حنبل چنین نقل می‌کند: عبد الله بن زمعه می‌گوید من با یکی از مسلمانان در کنار بستر رسول خدا| بودیم که بلال گفت: وقت نماز است، بروید شخصی را بگویید با مردم نماز بخواند. عبدالله گفت: از منزل پیامبر خارج شدم، دیدم عمربن خطاب بین مردم است و ابوبکر غایب بود. به عمر گفتم: بر خیز با مردم نماز بخوان. عمر صدای بلندی داشت. تا تکبیر نماز را گفت و پیامبر صدای او را شنید، فرمود: یأبی الله والمسلمین!: خدا مسلمانان را از این کار باز می‌دارد. ابوبکر کجاست که عمر نماز می‌خواند! به دنبال ابوبکر فرستادند و او آمد و همان نمازی که عمر خوانده بود دوباره خواند. عبدالله گوید: عمر به من گفت: آه چه کردی، ای پسر زمعه. به خدا، من چنین تصور کردم که پیامبر دستور داده با مردم نماز بخوانم و الا هرگز چنین کاری نمی‌کردم. گفتم پیامبر شخصی را معیّن نکرده بود، لکن دیدم ابوبکر نیست و چون در بین حاضران بهتر از شما نبود به شما گفتم.   احمد بن حنبل تا اینجا حدیث را نقل می‌کند و دنباله‌ی حدیث چون توهین بیشتری به عمر بود آن را حذف کرده است.   ابوداود دنباله‌ی حدیث را از ابن عتبه و او از عبدالله بن زمعه (همان راوی اول) چنین نقل می‌کند:   وقتی پیامبر صدای عمر را شنید سرش را از حجره بیرون آورد و گفت: نه، نه، نه! به غیر ابوبکر کسی دیگر با مردم نماز نخواند! و این جمله را با حالت خشم گفت.[3]   پرده‌پوشی این روایت، که اکثر راویان علمای اهل سنت این شیوه را به کار می‌برند، مایه‌ی تعجب است. آنها روایات را تجزیه و بخشی را حذف می‌کنند! اکثر روایات بخاری و مسلم از این نوع است.[4]   در اینجا می‌گوید: پیامبر| تا صدای عمر را شنید عصبانی شده، از حجره سرش را بیرون آورد و گفت: عمر نماز نخواند. فقط باید ابوبکر نماز بخواند! ولی در روایات طبری خواهیم خواند که پیامبر نمی‌توانست حرکت کند و دو نفر زیر بغل‌هایش را گرفته بودند.   روایات طبری این گونه است. ارقم بن شرحبیل گفت: از ابن عباس پرسیدم آیا پیامبر| وصیّت کرد؟ گفت: نه! گفتم: بعد از وی امر خلافت چگونه خواهد شد؟ گفت: رسول خدا| در حال ناخوشی فرمودند: کسی را دنبال علی بفرستید و او را پیش من آورید. عایشه گفت: اگر دنبال ابوبکر بفرستید بهتر است. حفصه گفت: اگر دنبال عمر بفرستید بهتر است. همه‌ی زنانش دور پیامبر جمع بودند. پیامبر ناراحت شده، فرمودند: همگی خارج شوید! اگر با شما کاری داشتم صدایتان می کنم. زنان برگشته، بیرون رفتند. پیامبر فرمود: وقت نماز رسیده؟ گفتند: آری، ای رسول خدا. پس دستور داد ابوبکر با مردم نماز بخواند. عایشه می‌گوید: من گفتم: ابوبکر مردی رقیق القلب است، عمر را بگو با مردم نماز بخواند. رفتند به عمر بگویند نماز بخواند. عمر گفت: تا ابوبکر حاضر است من بر او پیشی نمی‌گیرم. پس ابوبکر به نماز ایستاد. در این حال پیامبر| اندکی احساس آسودگی کرد و برای نماز از منزل خارج شد. وقتی ابوبکر صدای پای پیامبر را شنید خود را عقب کشید تا پیامبر وارد محراب شود. پیامبر| لباس ابوبکر را گرفت و او را به جایش بر قرار ساخت و خود نشست و از همانجا که ابوبکر مانده بود نماز را شروع کرد.[5]   وکیع از عایشه چنین نقل می‌کند، وقتی پیامبر خدا| مریض شد و در آن ناخوشی از دنیا رفت، برای نماز اذان گفتند. پیامبر فرمودند: ابوبکر را بگویید به نماز ایستد. گفتم: او مردی رقیق القلب است و طاقت دیدن جای خالی شما را ندارد. پیامبر دوباره تکرار کرد. من نیز دوباره تکرارکردم. پیامبر غضبناک شد و ‌فرمود: إنکن صواحب یوسف: شما مثل زنانی هستید که دور یوسف را گرفته بودند. بروید به ابوبکر بگویید نماز بخواند. در این هنگام پیامبر بین دو مرد که زیر بغل هایش را گرفته بودند و قدم‌های پیامبر بر زمین کشیده می‌شد به مسجد وارد شد. وقتی به ابوبکر نزدیک شد ابوبکر خود را به عقب کشید. پیامبر اشاره کرد در جایگاهت باش و خود کنار ابوبکر نشست. ابوبکر به پیامبر اقتدا کرد و مردم به ابوبکر.   ابن حمید از انس بن مالک (غلام پیامبر) خبر می‌دهد که گفت: روز دوشنبه بود که پیامبر از دنیا رفت. همان روز پیامبر برای حضور نزد مردم از خانه خارج شد. مردم مشغول نماز بودند و او ‌پرده را کنار زد. در را باز کرد. مردم در آن حال که پیامبر را دیدند نزدیک بود از خوشحالی نمازشان به هم به خورد. پیامبر با دستش اشاره کرد که در جایگاهتان باشید. وقتی دید مردم با آن هیئت نماز می‌خوانند تبسّم شادی بر لبان پیامبر نشست و ما تا این ساعت بهتر از آن حالت پیامبر را ندیده بودیم و از آنجا برگشت و به نماز نیامد. مردم خیال کردند که حال پیامبر خوب شده است. پراکنده شدند و ابوبکر نیز به سنح رفت.[6] (سنح در چند کیلومتری مدینه است و منزل وی در آنجا بود.)   نتیجه در روایت ابن کثیر خواندیم که عمر نماز خواندن را شروع کرد، ولی پیامبر نپذیرفت و ابوبکر را آوردند و او نمازی را که عمر خوانده بود، دوبار خواند؛ یعنی عمر صلاحیت نماز خواندن را ندارد.   در روایت اول طبری می خوانیم: پیامبر| علی (ع) را به حضور فرا خواند، ولی عایشه نپذیرفت. گفت: باید کسی بفرستیم ابوبکر بیاید. حفصه گفت: نه، باید عمر بیاید. پیامبر| از رفتار آنها عصبانی شده، هر دو را بیرون کرد؛ درصورتی که دنباله‌ی روایت می‌گوید پیامبر به ابوبکر دستور داد برو نماز بخوان.   در روایت دوم طبری می‌خوانیم: پاهای پیامبر| کشیده می‌شد و قدرت حرکت نداشت و زیر بغل‌هایش را گرفته بودند. حضرت در کنار ابوبکر نشست و نماز خواند و ابوبکر به پیغمبر اقتدا کرد! چگونه ابوبکر که از پیامبر جلوتر ایستاده است و مردم به او اقتدا کرده‌اند، به رسول خدا که پشت سر اوست اقتدا می‌کند؟!   در حدیث سوم طبری می‌خوانیم: پیامبر در حال تبسم با دستش اشاره کرد که در مکان خود باشید و نمازتان را بخوانید و خود به نماز نیامد و برگشت ومردم متفرق شدند و ابوبکر نیز به سنح رفت.   جای این پرسش باقی است که اگر پیامبر| بر طبق این روایات ابوبکر را به نماز فرستاده بود چه لزومی داشت خود با آن وضع طاقت فرسا بین دو نفر (عباس عموی پیامبر ودیگری علی×) که زیر بغل حضرتش را گرفته بودند و پاهای پیامبر| بر زمین کشیده می‌شد به نماز بیاید؟ آیا این گونه آمدن پیامبر| که حدیث‌های صحیح شیعه وسنی آن را تأیید می‌کنند به خاطر کنار زدن ابوبکر از محراب و اعلان نا‌رضایتی از این امر نیست!؟ این حقیقت چیزی است که استاد معتزلی سنی مذهب نیز به آن معترف است.[7]             [1]. ثم اتفق أن رسول الله صلى الله علیه وآله سد باب أبیها، إلى المسجد، وفتح باب صهره.     [2]. شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج 11، ص 48.     [3]. أن عبد الله بن زمعة أخبره بهذا الخبر. قال: لما سمع النبی صلى الله علیه وسلم صوت عمر.قال ابن زمعة: خرج النبی صلى الله علیه وسلم حتى أطلع رأسه من حجرته ثم قال: لا لا لا یصلی للناس إلا ابن أبی قحافة، یقول ذلک مغضبا. (البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج 5، ص 252 و 255.)     [4]. در این مورد می‌توانید کتاب سیری در صحیحین نوشته محمد صادق نجمی را مطالعه کنید.     72. عن الارقم بن شرحبیل قال سألت ابن عباس أوصى رسول الله صلى الله علیه وسلم، قال: لا، قلت:  فکیف کان ذلک. قال قال رسول الله: ابعثوا إلى علی فادعوه. فقالت عائشة: لو بعثت إلى أبى بکر.وقالت حفصة: لو بعثت إلى عمر فاجتمعوا عنده جمیعا. فقال رسول الله صلى الله علیه وسلم: انصرفوا فان تک لى حاجة أبعث إلیکم. فانصرفوا. (تاریخ الامم و الملوک، طبری، ج 2، ص 439، 441.)     [6]. تاریخ الامم و الملوک، طبری، ج 2، ص 439 و441.     [7]. شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج 9، ص 197.